در مورد جهت داري علوم و نقش پيش زمينه هاي معرفتي در ارائه نظريات علمي، شما با كدام نظر موافقيد؟
 موثر در مقام گردآوري اطلاعات
 موثر در مقام گردآوري و داوري
 بدون تأثير

 به نظر شما فرهنگ نامه علوم اسلامي و انساني، تا چه ميزان در فرايند اسلامي كردن علوم انساني موثر است؟
 زياد (2745)
 متوسط (1481)
 كم (1859)
 
  رمانتيسم Romanticism       ديالكتيك استعلايي Dialectic Transcendental       نظريه تصويري THE PICTUER THEORY OF MEANING       جوهر substance       پست مدرنيسم       اسطوره Mythos       بافت گرايي contextualism       اروس Eros       حس دروني inner sense       پيش داوري Prejudice       پساساختارگرايي Post-structuralism       ساختارگرايي structuralism       آيت الله قاضي طباطبايي       آيت الله هاشمي رفسنجاني       ويليام اوكام William occam       شهيد آيت الله صدوقي       حزب استقلال       شهيد مصطفي خميني       انسان كامل Prefect Man       نوآگوستيني Augustinianism       سُدره (Sudrah (Sacred shirt       گناه مرگ ارزان gonah i marg arzan       هئورتات haurvatat       هميستكان hamestakan       كيومرث Kayūmart, Gayūmat, Gayōmart    
 
 
عنوان  :  حوادث و رويدادهاي كربلا از بدو ورود امام حسين (عليه السلام) تا تاسوعاي حسيني (3)
نویسنده :  سيد علي اكبر حسيني
كلمات كليدي  :  حوادث و رويدادهاي كربلا، هفتم محرم، عمر بن سعد، نامه عبيدالله بن زياد، ورود شمر به كربلا
هفتم محرم و بسته شدن آب
   در روز هفتم محرم، عمر بن سعد نامه­ای از ابن­زياد دریافت نمود که در آن نوشته شده بود:
«اما بعد، ميان آب و حسين (علیه‌السلام) و يارانش جدایی افکن تا يك قطره از آن ننوشند همان طور كه با متقى پاكيزه­خوى مظلوم، اميرمؤمنان عثمان بن عفان چنين رفتار كردند.»[1]
چون اين نامه به دست عمر بن سعد رسيد عمرو بن حجاج را نزد خود خواند و به او فرمان داد تا با پانصد سوار به كنار شريعه فرات برود و مانع از رسیدن امام حسين (علیه‌السلام) و يارانش به آب شوند.[2] 
پس از بسته شدن شریعه فرات، مردی به نام عبيداللَّه بن ابى­حصين ازدى[3] كه یکی از مردان طایفه بجيلة بود با صدای بلند فرياد زد: «اى حسين (علیه‌السلام) اين آب را مى‏بينى كه در صفا و زلالى چون شكم آسمان است، به خدا قسم قطره‏اى از آن را نخواهی چشيد تا از تشنگى بميرى.»
امام (علیه‌السلام) با شنیدن این سخن دست به دعا برداشت و فرمود: «خدايا او را تشنه كام بميران و هرگز او را نيامرز.»[4]
 از حميد بن مسلم نقل شده که می­گفت: «به خدا قسم من پس از واقعه كربلا در بيماري عبداللَّه بن حصين ازدى، او را عيادت كردم و به خدايى كه جز او خدايى نيست سوگند، او را در حالی ديدم که آب مي­خورد و چون شكمش پر مي­شد آن را برمي­گرداند و فرياد مي­زد: تشنه‏ام، تشنه‏ام و آن گاه باز آب طلب می­کرد و آن را مي­خورد تا شكمش پر مي­شد پس دوباره آن را بر مي­گرداند و [از تشنگى فرياد مي­زد] پیوسته چنين بود تا جان داد.»[5]
در برخی از منابع نقل شده که «پس از بسته شدن آب و شدت گرفتن تشنگى، امام حسين (علیه‌السلام)  برادر خود –عباس (علیه‌السلام) - را به حضور طلبید و او را با سى سوار و بيست پياده به همراه بيست مشك به طلب آب فرستاد. آنان شبانه در حالی که نافع بن هلال جملى با پرچم در پيشاپيش گروه در حرکت بود به راه افتادند و خود را به شریعه فرات رساندند. عمرو بن حجاج زبیدی، که مأمور حراست از فرات بود، فریاد زد: «کیستی؟» نافع گفت: «از پسر عموهای تو؛ آمده­ایم از این آب که ما را از آن منع کرده­اید، بنوشیم» عمرو گفت: «گوارایت باد بنوش! ولی برای حسین (علیه‌السلام) از این آب مبر» نافع گفت: «لا والله، لا اشربی منه قطرة و الحسین (علیه‌السلام) و من معه من آله و صحبه عطاشی؛ نه به خدا سوگند، قطره­ای از آن آب نمی­نوشم در حالی که حسین (علیه‌السلام) و خاندان و یاران همراهش، همه تشنه­اند» بعد از این گفتگوی کوتاه، دیگر یاران و اصحاب امام (علیه‌السلام) سر رسیدند. نافع فریاد زد: «ظرفها و مشکهای­تان را پر کنید.» عمرو بن حجاج و یارانش به مقابله با یاران امام حسین (علیه‌السلام) برخاستند. در این هنگام گروهی از یاران امام (علیه‌السلام) مشکهای آب را پر کردند و گروهی دیگر چون قمر بنی­هاشم (علیه‌السلام) و نافع بن هلال مشغول جنگ شده از آنان در برابر هجوم دشمنان محافظت می­کردند تا بتوانند آب را به سلامت به خیمه­ها برسانند. در این درگيرى که با زخمی شدن يكى از ياران عمرو بن حجاج، خاتمه یافت یاران امام (علیه‌السلام) موفق شدند آب به خیمه­های امام (علیه‌السلام) برسانند.»[6]
 
آخرین گفتگوهای امام حسین (علیه‌السلام) با عمر بن سعد
   با فرود آمدن پی در پی لشكرها در اردوگاه عمر بن سعد، امام حسين (علیه‌السلام) عمرو بن قرظه انصارى را نزد عمر بن سعد فرستاد و به او پیغام داد كه مي­خواهم امشب تو را در ميان دو اردوگاه ملاقات كنم. شب هنگام، امام (علیه‌السلام) و ابن­سعد هر یک با همراهی بیست سوار به محل ملاقات آمدند؛ حضرت (علیه‌السلام) به جز برادرش -ابوالفضل العباس (علیه‌السلام)- و فرزندش -علی اکبر (علیه‌السلام)-، از سایر یاران خود خواست تا فاصله بگیرند ابن­سعد نیز فرزندش –حفص- و غلامش را نگاه داشت و به دیگران دستور داد تا  عقب بروند. در این دیدار امام (علیه‌السلام) به او فرمود: «عمر، وای بر تو؛ تو را چه می­شود از خدایی که بازگشت همه ما به سوی اوست نمی­ترسی که به جنگ من آمدی؟ حال آن که می­دانی که من کیستم. از این خیال و اندیشه­ی ناصواب در گذر و راهی که صلاح دین و دنیای تو در آن است، اختیار کن و به نزد من آی و خود را از این ضلالت بیرون آور و بدین دنیای غدّار فریبنده که او چون من و تو بسیار دیده، مغرور نشو و یقین بدان که سعادت و سلامت تو در آنچه که می­گویم است.»
ابن­سعد گفت: «راست گفتی؛ امّا از آن می­ترسم که چون به نزد تو آیم، [عبیدالله] خانه­ام را خراب کند.»
امام (علیه‌السلام) فرمود: «من خانه­ای بهتر از آن، برای تو بنا می­کنم.»
عمر گفت: «قطعه زمینی آباد و حاصلخیز دارم؛ می­ترسم که ابن­زیاد آن را از دستم بگیرد و فرزندانم را از منفعت آن محروم سازد.»
امام حسین (علیه‌السلام) فرمود: «من زمینی بهتر از آن، در حجاز به تو می­دهم.»
عمر ساکت شد و دیگر سخنی نگفت.[7] امام (علیه‌السلام) چون چنین دید در حالی که   می­فرمود: «خداوند تو را هلاک سازد و در روز قیامت نیامرزد؛ امید دارم که به فضل خدا از گندم عراق نخوری» بازگشت.
عمر بن سعد گفت: «ای حسین (علیه‌السلام) اگر گندم نباشد، جو هم می­توان خورد!» او این سخن را گفت و سپس به اردوگاه خود بازگشت.[8]
گفتگوهای مكرر امام (علیه‌السلام) و ابن­سعد، سه يا چهار بار تکرار شد.[9] در پایان یکی از این گفتگوها، عمر بن سعد طی نامه­ای خطاب به عبيداللَّه بن زياد چنین نوشت:
«اما بعد؛ همانا خداوند آتش [جنگ] را خاموش ساخت و پريشانى را برطرف نموده كار اين امت را به صلاح آورد. اينك حسين (علیه‌السلام) با من پيمان بست كه از همان جا كه آمده به همان جا بازگردد يا به يكى از سرحدات بلاد مسلمین برود و در حقوق و تكاليف همانند دیگر مسلمانان بوده در سود و زيان مسلمانان شريك باشد، يا به نزد يزيد برود تا هر چه یزید حکم دهد درباره او اجرا کنند و اين مايه رضاى شماست و صلاح امت است.[10]-[11]
 چون عبيداللَّه نامه را خواند گفت: «به درستی که اين نامه مردي است كه اندرزگوى امير خويش و مشفق قوم خويش است!» [و در صدد بود اين پيشنهاد را بپذيرد] شمر بن ذی­الجوشن كه در مجلس بود برخاست و گفت: «آيا اكنون كه حسین (علیه‌السلام) به سرزمين تو فرود آمده و كنار توست اين سخن را از او مى‏پذيرى؟ به خدا اگر او از اين سرزمين [به سلامت] برود و دست در دست تو ننهاده باشد هر آينه او نيرومندتر گردد و تو ناتوان­تر خواهى شد، پس پيشنهادهاى او را نپذير، زيرا اين كار نشان ضعف است. بايد او و يارانش به حكم تو تسليم شوند در این صورت اگر تو آنان را كيفر كنى تو بدان سزاوارتر خواهى بود و اگر هم از ايشان درگذرى و عفو كنى باز هم اختيار با توست. به خدا شنيده‏ام كه حسين (علیه‌السلام) و عمر سعد ميان دو اردوگاه مى‏نشينند و بيشتر شب را با هم سخن می­گویند.»
ابن­زياد گفت: «تدبير نیکو همين است كه تو گفتى.» آن گاه عبيداللَّه بن زياد شمر بن ذی­الجوشن را پيش خواند و گفت: «اين نامه را پيش عمر بن سعد ببر تا به حسين (علیه‌السلام) و يارانش بگويد به حكم من تسليم شوند اگر پذیرفتند آنها را به سلامت پيش من بفرستد و اگر نپذيرفتند با آنان بجنگد. اگر [عمر بن سعد] جنگيد شنوا و مطيع او باش و اگر از جنگیدن خودداری ورزید تو با حسین (علیه‌السلام) بجنگ كه سالار قوم تویى؛ سپس گردن پسر سعد را بزن و سرش را پيش من بفرست.» [12]
آنگاه عبيداللَّه نامه‏اى به عمر بن سعد نوشت بدین مضمون:
«اما بعد، من تو را به نزد حسين (علیه‌السلام) نفرستاده‏ام كه با او با مسامحه رفتار كنى و براى او آرزوى سلامت و زنده ماندن داشته باشى و شفيع او پيش من باشى بنگر اگر حسين (علیه‌السلام) و همراهانش به حكم من گردن نهادند [و با یزید بیعت کردند] ايشان را به سلامت نزد من بفرست و اگر نپذيرفتند بر آنان هجوم آور و خونشان را بريز و بدنهایشان را مثله كن چرا که مستحق چنین کاری هستند. چون حسين (علیه‌السلام) كشته شد اسب بر سينه و پشت وى بتاز كه او سركش است و ستمكار!! و من گمان ندارم كه اين كار پس از مرگ زيانى رساند؛ ولى من با خود عهد کرده­ام كه اگر او را كشتم با وى چنين كنم. پس اگر تو به اين دستور عمل كردى پاداش مردى فرمانبردار و مطيع را به تو مى‏دهيم و اگر آن را نپذيرى دست از كار ما و لشكر ما بكش و لشكر را به شمر بن ذی­الجوشن واگذار زيرا ما او را امير بر كار خود كرديم. و السلام.» [13]
 
ورود شمر به کربلا
   شمر بن ذی­الجوشن حرکت کرد و در بعد از ظهر روز پنجشنبه نهم محرم سال شصت و يكم هجرت پس از نماز عصر به همراه فرمانى كه عبيدالله به او داده بود پيش عمر بن سعد رسيد و آن را تقدیم عمر بن سعد کرد.[14] پسر سعد پس از خواندن نامه، شمر را مورد شماتت قرار داد و گفت: «تو را چه شده است؟ واى بر تو خداوند آواره‏ات كند و آنچه را که براى من آورده‏اى زشت گرداند؛ به خدا قسم می­دانم كه تو نگذاشتى که عبیدالله آنچه را که به او نوشته بودم بپذيرد و كارى را كه اميد آن داشتم به صلاح آيد تباه كردى به خدا حسين (علیه‌السلام) تسليم نمى‏شود، چرا كه جان پدرش [على (علیه‌السلام)] در سينه اوست.»
شمر گفت: «اكنون بگو چه خواهى كرد آيا فرمان امير را انجام مي­دهى و با دشمنش مي­جنگى؟ یا نه، در این صورت سپاه و لشكر را به من وا­گذار.» عمر بن سعد گفت: «نه؛ من خود عهده­دار اين كار خواهم بود؛ تو امير پيادگان باش.»[15]
نقل شده زمانی که شمر نامه را از عبیدالله بن زیاد تحویل می­گرفت او و عبدالله بن ابی­المحل - برادرزاده ام­البنین(سلام‌الله‌علیها)- به عبیدالله گفتند: «ای امیر؛ خواهرزادگان ما همراه با حسینند اگر صلاح می­بینی نامه امانی برای آنها بنویس.» عبیدالله پیشنهاد آنها را پذیرفت و به کاتب خود فرمان داد تا امان نامه­ای برای آنها بنویسند.[16] عبدالله بن ابی­المحل امان نامه را به وسیله غلام خود-کزمان یا عرفان- به کربلا فرستاد او پس از ورود به کربلا متن امان­نامه را برای فرزندان ام­البنین(سلام‌الله‌علیها) قرائت کرد؛ اما فرزندان ام­البنین(سلام‌الله‌علیها) مخالفت کرده گفتند: ما را به امان شما حاجتی نيست امان خدا از امان پسر سميه بهتر است.[17] در روایتی دیگر آمده که شمر خود امان­نامه را گرفته با خود به کربلا آورد او پس از ورود به کربلا و تقدیم نامه ابن­زیاد به عمر بن سعد، به اردوگاه سپاه امام حسین (علیه‌السلام) نزدیک شد و فریاد برآورد: «کجایند خواهرزادگان ما؟» عباس (علیه‌السلام) و برادرانش در نزد اباعبدالله الحسین (علیه‌السلام) نشسته بودند. عباس (علیه‌السلام) ساکت بود و جوابی به ندای شمر نمی­داد امام (علیه‌السلام) به حضرت عباس (علیه‌السلام) فرمودند: «او را اجابت کن اگر چه فاسق باشد همانا او از دایی­های شما است.»[18] عباس (علیه‌السلام) و عبدالله بن جعفر و عثمان فرزندان علی بن ابی طالب (علیه‌السلام) بیرون آمدند و گفتند: «چه می­خواهی؟» شمر به آنها گفت: «ای خواهرزادگان من، شما در امان هستید من برای شما از عبیدالله امان گرفته­ام» اما عباس (علیه‌السلام) و برادرانش متفقاً گفتند: «خدا تو و امان تو را لعنت کند ما امان داشته باشیم و پسر دختر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌و‌سلم) امان نداشته باشد.»[19]
پس از رد امان­نامه، به سپاه عمر بن ­سعد فرمان داده شد تا برای جنگ آماده شوند پس همگان سوار شدند در شامگاه پنجشنبه نهم محرم آماده نبرد با حسين (علیه‌السلام) و یارانش شدند.[20]
 


[1]-الدینوری، ابوحنیفه احمد بن داوود؛ الاخبار الطوال، تحقیق عبدالمنعم عامر مراجعه جمال الدین شیال، قم، منشورات رضی، 1368ش.، ص255؛ البلاذری، احمد بن یحیی؛ انساب الاشراف، تحقیق محمد باقر محمودی، بیروت، دارالتعارف، چاپ اول، 1977، ج3، ص180؛ الطبری، محمد بن جریر؛ تاریخ الأمم و الملوک(تاریخ الطبری)، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، دارالتراث، چاپ دوم، 1967،ج5، ص412 و شیخ مفید؛ الارشاد، قم، کنگره شیخ مفید، 1413، ج2، ص86.
[2]-همانها.
[3]- در ارشاد شیخ مفید، نام او عبداللَّه بن حصين ازدى ذکر شده است. شیخ مفید، پیشین، ص87.
[4]-البلاذری، پیشین، ص181؛ الطبری، پیشین، ص412 و شیخ مفید، پیشین، ص87.
[5]-الطبری، پیشین، ص412؛ شیخ مفید، پیشین، ص87 و طبرسی؛ اعلام الوری بأعلام الهدی، تهران، اسلامیه، چاپ سوم، 1390ق.، ج1، ص452.
[6]-البلاذری، پیشین، ص181؛ الطبری، پیشین، صص412-413؛ الاصفهانی، ابوالفرج؛ مقاتل الطالبیین، تحقیق احمد صقر، بیروت، دارالمعرفه، بی­تا، صص117-118 و الخوارزمی، الموفق بن احمد؛ مقتل الحسین علیه‌السلام، تحقیق و تعلیق محمد السماوی، قم، مکتبة المفید، بی­تا، ج1، ص244.
[7]-الطبری، پیشین، ص413؛ الکوفی، ابن­اعثم؛ الفتوح، تحقیق علی شیری، بیروت، دارالأضواء، چاپ اول، ص1991، ج5، صص92-93؛ مسکویه، ابوعلی؛ تجارب الامم، تحقیق ابوالقاسم امامی، تهران، سروش، چاپ دوم، 1379ش.،ج2، صص70-71 و الخوارزمی، پیشین، ص245 .
[8]- الخوارزمی، پیشین، ص245 و با اختلاف در مسکویه، پیشین، صص71-72.
[9]- الطبری، پیشین، ص414 و مسکویه، پیشین، ص71.
[10]- الطبری، پیشین، ص414؛  شیخ مفید، پیشین، ص87؛ مسکویه، پیشین، ص71 و ابن اثیر، پیشین، ص55.
[11] -بی­تردید این مطلب دروغی بیش نبوده است. دروغی که حتی مورخان اهل سنت هم در کتبشان هرچند به صورت تلویحی بر کذب آن اشاره داشته آن را رد می­کنند. رجوع شود به: الطبری، پیشین، ص414؛  مسکویه، پیشین، ص71؛ ابن اثیر، پیشین، ص55 و ....
[12]-البلاذری، پیشین، ص182؛ الطبری، پیشین، ص414 و شیخ مفید، پیشین، ص89. برای مطالعه بیشتر رجوع شود به: مسکویه، پیشین، صص71-72 و ابن اثیر، پیشین، ص55.
[13]-البلاذری، پیشین، صص183؛ الطبری، پیشین، ص415 و ابن­اعثم، پیشین، ص93. برای مطالعه بیشتر رجوع شود به: شیخ مفید، پیشین، صص88.
[14]-ابن­سعد؛ الطبقات الکبری، تحقیق محمد بن صامل السلمی، طائف، مکتبة الصدیق، چاپ اول، 1993، خامسه1، ص466؛ ابن­اعثم، پیشین، ص94 و ابن­شهرآشوب؛ مناقب آل ابیطالب، قم، علامه، 1379ق، ج4، ص98.
[15]-البلاذری، پیشین، ص183؛ الطبری، پیشین، ص415 و شیخ مفید، پیشین، ص89. برای مطالعه بیشتر رجوع شود به: مسکویه، پیشین،ص73 و ابن اثیر، پیشین، ص56.
[16]-الطبری، پیشین، ص415؛ الخوارزمی، پیشین، ص246 و ابن اثیر، پیشین،  ص56.
[17]-الطبری، پیشین، ص415؛ ابن­اعثم، پیشین، صص93-94؛ الخوارزمی، پیشین، ص246 و ابن­اثیر، پیشین، ص56.
[18]-حسنی، ابن عنبه؛ عمدة الطالب فی انساب آل ابیطالب، قم، انصاریان، 1417، ص327 و الخوارزمی، پیشین، ص246.
[19]-البلاذری، پیشین، ص184؛ الطبری، پیشین، ص416 و شیخ مفید، پیشین، ص89 . برای مطالعه بیشتر رجوع شود به: الخوارزمی، پیشین، صص249-250 و ابن­اثیر، پیشین، ص56.
[20]-البلاذری، پیشین، ص184؛ الطبری، پیشین، ص416 و شیخ مفید، پیشین، ص89. برای مطالعه بیشتر رجوع شود به: الخوارزمی، پیشین، ص249 و طبرسی، پیشین، ج1، ص454.

 


1/5 - (2)
 
 
 
1398/07/02
 
 فروشگاه كتب پژوهشكده
 سايت احكام
 سايت مهندسي فرهنگي
 سايت پژوهش هاي معنوي
 سايت پژوهه تبليغ
 كنگره بين المللي علوم انساني اسلامي
 دانشگاه علامه طباطبايي
 پايگاه اطلاع رساني پژوهشكده
 دانشگاه شيخ بهايي
 دانشگاه اصفهان
 دانشگاه تربيت مدرس
 دانشكده علوم حديث
 دانشگاه تبريز
 دانشگاه باقرالعلوم(ع)
 دانشگاه گلستان
 دانشگاه تربيت معلم سبزوار
 سايت واعظون
 زندگينامه مراجع,انديشمندان و علماي شيعه
 
کتابخانه هادی
 
 فرهنگ نامه تاريخ زندگاني پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله و سلم)
بسم الله الرحمن الرحيم فرهنگ‎نامه‎ي تاريخ زندگاني پيامبر اعظم(ص) منشر شد در راستاي ...
 
 
 
 
Email:pajoohe_b@yahoo.com صفحه اصلی |  اخبار |  مصاحبه |  پند و اندرز |  نامه های اخلاقی |  مقالات پژوهشکده |  مقالات نشریات |  پژوهشها |  دوره های آموزشی |  فرهنگ علوم اسلامی و انسانی |  پرسش و پاسخ |  چند رسانه ای |  برای مشاهده سایت گروه فناوری اطلاعات کلیک کنید